تبليغاتX
شاید با نوشتن بیشتر بمونم....
این بلاگ راجع به همه ی چیزائیه که از نظر من ارزش گفتنو نوشتنو فکر کردن داره

 بدجور نوشتنم می آید

دهنم مزه ی تلخ میدهد

گوشه ی ناخنهایم از بس که خورده ام و جویده ام و کنده ام میسوزد و دلم را از حال میبرد,باز هم میکنم خون از گوشه اش بیرون میزند ..چند ثانیه بعد خون  تیره و خشک شده است کنارش..

قلبم با قدرت میزند ,حس تیرکشیدن و از حال رفتن از شانه ی چپم تا وسطای ساعدم ادامه دارد,اذیتم میکند

پلکم درد میکند ,پلک چپم بیشتر

سخت نفس میکشم انگار که یک نانه سنگکه کامل رو درسته قورت داده باشم و وسط راه گیر کرده باشد و پائینتر نرود و خفه ام کند

دندانهای مندیبلم خیلی درد میکند از بس که دندانهایم را روی هم فشار میدهم ..محکم,خیلی محکم

گردنم درد میکند با اینکه این چند روز درس نخوانده ام و کار عملی دندان هم انجام نداده ام ولی نمیتوانم راست نگهش دارم

احساس میکنم تفکر یکی از اعماله لوب های قدامی مغز است..این چند روز که زیاد فکر میکنم قسمت قدامی مغزم بدجور درد میکند انگار که جایش کم است و باید پیشانیم را بدراند و بیرون بپرد

چانه ام هم درد میکند از بس که دست چپم را زیر شانه ام گذاشتم و به سرامیک های کف اتاق نگاه کردم به طرحشان به حاشیه شان به خاکی که در مرز بینشان بیشتر جمع شده انگار که سیمانهای بینشان سیاه بوده است

هربار که سرفه میکنم دستم را از زیر چانه ام بر میدارم هم مچ چپم درد میکند و هم چانه ام

انگار خندیدن سخت ترین کاره دنیاست نمیتوانم بخندم نمیتوانم لبخند بزنم نمیتوانم حرف بزنم انگار که از اول لال بوده ام صدا از دهانم خارج نمیشود

احساس میکنم همه ی پدر ها مادرها جایشان قعر جهنم است به خاطر زیستنی که بی جهت به تو اعطا کرده اند به خاطر چیزی که نمیخواستی نمیشناختی دوست نمیداشتی ولی داری

خیلی تلخ است

حسم

نگاهم

مزه ی دهانم

نوشته شده توسط شنتیا در ساعت 2:54 بعد از ظهر | لینک  | 

چقدر جالبه که احساسات با فیزیولوزی سروکار داره

درست تو همون لحظه ای که باید باور کنم پروزه ات تموم شده و دیگه قرار نیست 3 روز یبار بیای و 3 روز بعد بری 

..نفسم تنگ میشه ,تنگه تنگ اونقدر که تاکی کارد میشم,قلبم با همه ی قدرتش میزنه که اکسیزن برسونه


من کم آوردم 

اعتراف میکنم که کم آوردم

یا تو بیا

یا من میام!

نوشته شده توسط شنتیا در ساعت 1:18 قبل از ظهر | لینک  | 

   ترسناک ترین واقعیت زندگیم که تا وقتی زندم باید بسازم باهاش اینه که از آدمها باید ترسید از همون کسائی که خوب حرف میزنن..خوشتیپن..و تحصیل کرده ان..باید بترسم از پسری که 10 شب تو کوچه از کنارم رد میشه 

از راننده تاکسی ای که دیروقت سوارش میشم

از همکلاسیم وقتی راجع به حکومت حرف میزنم 

از نگهبانه در ورودیه دانشکده وقتی رزه لبه قرمز میزنم

از پیرمردی که وقتی میرم تو مغازش از اول تا آخر داره لبو انداممو نگاه میکنه و لبخند نفرت انگیز میزنه

از اینترنت وقتی  دارم عکسامو توش آپلود میکنم

از فایلی که از یه غریبه میگیرم و نمیدونم آیا قصد هک کردنمو داره یا نه؟

از توی دزد کثیف که  با فشار دست باید جلوی اومدنت به حریمه زندگیمو بگیرم!

اینا همه یعنی آدما پتانسیلشون واسه حیوون بودن خیلی بیشتر از انسان بودنه!حالا چرا من آدم شدم خدا میدونه!

نوشته شده توسط شنتیا در ساعت 0:18 قبل از ظهر | لینک  | 

با دوستم روی صندلی ها نشستیم منتظر یکی از استادا که بیاد compound هائی رو که اضافه کردیم به لبه های special tray ببینه..بحثمون گل میکنه...میگه:آره دوستم قبل علوم پایه ازدواج کرد پزشکی میخوند..پسره مهندسی مواده..

من:اااا...چقدر زوووووود ,نازی...عروس شد دخملمون:x

-: آره ..ولی حیف شد طرفش مهندسی مواد خونده

من:کجا خونده؟

-:چمیدونم کجا خونده آخرش لیسانسه هرجا که خونده باشه,حتی دانشجوی فوق لیسانس هم نیست..

چیزی جوابشو ندادم..ولی تا الان ذهنمو درگیر کرده..مگه حیف شدن یا خوشبخت شدن به اتیکت های تخصیلی طرفه؟ مگه پزشک بودن یا دندونپزشک بودن آخر دنیاس که ایییییییییییییینقدر دخترای دندون پزشکی بزرگش کردن و احساس میکنن یه پرنسس تمام عیار باید بگیرتشون؟؟ مگه همه ی پسرهای متخصص یا فوق تخصص میتونن تضمین کنن یه زندگیه خوبو؟نمیدونم چقدر باید فکر کنم که بفهمم مشکل از کجاست که یه دختر دانشجو تو سن 21 سالگی هنوز نمیتونه درک کنه چه چیزائی واسه زندگی کردن ابدی کنار یه شخص اصله..چه چیزائی حیاتی تره..

این چندمین باره که این حرفا رو ازش میشنوم از قبیل حیف شد,خوشبخت شد,و ان تا چرندیاته دیگه..

میدونم که این حرفا رو باز هم خواهم شنید و این حرفا یک هزارم از کلیه ی حرفهای خاله زنکیه که تو این 6 سال باید از همکلاسی های درجه یکم بشنوم..من این دانشگاهو ,این همکلاسی هارو..این حرفهارو ..این فضولی کردن تو زندگیه اینو اون رو دوست ندارم..من دلم آدمائی رو میخواد که اونقدر کار دارن و برنامه واسه زندگیشون که کنجکاوی کردن تو زندگی اینو اون و نظر دادن راجع بهش حتی به ذهنشونم خطور نکنه..

من دلم یه ترمه دیگه با همکلاسیهای دیگه با حرفهای دیگه میخواد

آخرش این جو ,این محیط, تا سال 6 منو همرنگ این آدما میکنه 

میترسم از اون روز که منم اینطوری بشم...

نوشته شده توسط شنتیا در ساعت 9:35 قبل از ظهر | لینک  | 

من زندگي را دوست دارم ولي
از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زنها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي ز آئينه مي ترسم!
سلام رادوست دارم 
ولي از زبانم مي ترسم! 
من مي ترسم
پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم 
ولي از روزگار مي ترسم!

پ.ن:عزیزمه حسین پناهی با این اشعارش

نوشته شده توسط شنتیا در ساعت 0:15 قبل از ظهر | لینک  | 

حتی نفس هام تو رو به یاده من میاره..............................................

نوشته شده توسط شنتیا در ساعت 12:47 بعد از ظهر | لینک  | 

تو یعنی 9  شهریور 87 و آغاز شدن یه زندگیه نو

تو یعنی همه ی خاطرات با هم بودنمون این یک سال

تو یعنی امید ..  یعنی نیاز ..   یعنی عشق 

تو یعنی حس دلتنگی, حس کم داشتن...تو رو کم داشتن

تو یعنی صفه- نازوان -آسمان -ونیز -باغ گلها-کوثر- تهران-ترمینال-ساعی -ونک -ولیعصر-بین راه-مارال ستاره

تو یعنی صدات که هرشب 1 ساعت تو گوشمه,اونقدر که خوابم ببره

تو یعنی دستات,نوک انگشتات که میره رو گونم,رو پوست تنم و دیوونم میکنه..

تو یعنی چند تا خیابون دورتر ,اونقدر دور که فقط 5 مین طول بکشه اگه بخوام ببینمت

تو یعنی 4 مهر و شبش که میخوای بری,بری جائی  که 400 کیلومتر ازم دوره و 6 ساعت طول میکشه اگه بخوام ببینمت

تو یعنی منی که میترسه از رفتنت

از 2 هفته یک بار دیدنت

از کم شدن حضورت

تو یعنی منی که همه ی تمناش تهران بودنه

همه ی شکایتشم اصفهان بونه

تو یعنی صبورترین ,مهربون ترین,صادق ترین آدمه دنیا

تو دوست داشتنی ترین آدمه دنیائی

پ.ن:هنوزم مخالفی که من انتقالی بگیرم بهشتی؟

نوشته شده توسط شنتیا در ساعت 3:48 قبل از ظهر | لینک  | 

دوست دارم یه حسی پیدا کنم مثل 4-5 سالگیم 

یه دنیای کوچیک

که از آدماش خیلی نتونی سر در بیاری و پر از سوال باشی و حس کنجکاوی

یه دنیائی که اگه با همبازیام میرفتم چرخ سواری و شعر میخوندم و پیرهن قرمز کوتاهمو میپوشیدم و چند تا چیزه کوچیکه دیگه ,هیچی کم نداشت

یه دنیائی که توش گریه هام 5 مین بیشتر طول نمیکشید,بزرگترین غصمم این بود که مامانم بم میگفت دیگه بام دوست نیست..

حالا دلم میخواد همه چی برگرده به عقب

دلم یه شادیه خیلی بزرگ میخواد

یه شادی که کل وجودمو شاد کنه

یادم بره همه ی کارام,برنامه هام,فکرام

خدایا کاش میشد واسه چند ثانیه هم که شده ذهنم تهی بشه 

یا حداقل این محیط عوض شه

زمین به این بزرگی

ایران نصیبه من  شد...

 

نوشته شده توسط شنتیا در ساعت 10:53 بعد از ظهر | لینک  | 

7روز دیگه میشه 9 شهریور

1سال از روزی که شروع کردیم رابطمونو میگذره

بهترین کاری که در این 20 ساله زندگیم انجام دادم شروع کردنه این رابطه بوده

دوست دارم عزیز دلم,مرسی که هستی , بمون...همیشه:X

نوشته شده توسط شنتیا در ساعت 11:9 قبل از ظهر | لینک  | 

نه احساسی به نوشتن دارم ..نه به فهمیدن و درک کردن آدمها و پدیده ها 
نه احساسی به خوب بودن..زنده بودن..متفاوت بودن..بهتر بودن..بهتر شدن
نه دلم میسوزه برای آدمها ..نه دل آدمها میسوزه برای من
نه می فهمم اینهمه خودخواهی آدمها رو ..نه میتونم خودخواه بشم مثل آدمها
نه تاب می آورم اینهمه غرورآدمها رو..نه میتونم مغرور بشم مثل آدمها
دلم گنجایش احساسم نسبت به  بی وجدانی آدمها رو نداره..عقلمم توانائی باور کردن واقعیتی که هست رو نداره..
چقدر ساده آدمها همه ی تلاشتو ..همه ی وجودتو..همه ی همه ی چیزی که تا این لحظه ی زندگیت داری ,به خاطر ''تابع نبودن'', ازت میگیرن
من 
فقط یک انسان میخوام..
که دلش به اندازه ی من'' بی ظرفیت'' باشه در برابر پستی و خودخواهی آدمها
ذهنشم به اندازه ی من ''منگ'' بشه در برابر این پستی و خودخواهی آدمها

نوشته شده توسط شنتیا در ساعت 0:19 قبل از ظهر | لینک  |